هاشم معروف الحسني ( مترجم : حميد ترقى جاه )
86
سيرة المصطفى ( ص ) ( فارسي )
چون خود را در آن لشكركشى به زحمت افكند زخمهايش به حال نخست بازگشت و از اثر آن درگذشت . ( 1 ) اندك مدتى پس از آن خالد بن سفيان بن بتيح هذلى ، در محلى بنام عرنه مستقر شده اعراب را به يورش غافلگيرانه به مدينه دعوت مىكرد . پيامبر نيز عبد الله بن انيس را خواست و او را فرستاد تا در مورد آنان برايش اطلاعات بدست آورد . عبد الله رفت و خالد را همراه زنانش يافت كه در پى محلى براى اسكان آنان مىگشت . هنگامى كه خالد بن عبد الله رسيد از وى پرسيد تو كيستى ؟ گفت من مردى عربم كه شنيدهام تو مردم را براى يورش به محمد در خانهء خودش گرد مىآورى ، از اينرو به سراغ تو آمدم . خالد انديشهء خود را از او پنهان نكرد ، و عبد الله همراه وى رفت تا از مردان همراه وى دور گرديدند و جز زنان كسى با وى نبود . آنگاه اندك اندك به وى نزديك شد بگونهاى كه پهلو به پهلوى او راه مىرفت و چون فرصت بدست آورد با شمشير به او حمله برده وى را كشت . آنگاه او را رها كرد و درحالىكه زنان خالد بر سر او شيون و زارى مىكردند گريخت و به مدينه بازگشت و پيامبر را در جريان كارش قرار داد . قبيلهء خالد پس از مرگ رئيسشان مدتى آرام گرفتند و در پى فرصت مناسبى بودند تا انتقام بگيرند . ( 2 ) حادثهء رجيع طبرى از محمد بن اسحاق از عاصم بن عمر از قتاده نقل مىكند كه در آغاز سال چهارم هجرى و پس از جنگ احد گروهى از قبايل عضل و قاره به نزد پيامبر ( ص ) آمده گفتند : اى رسول خدا ، ما اسلام آورده و اهل خير گشتهايم ، چند تن از اصحابت را همراه ما بفرست تا دين را به ما بفهمانند ، بر ايمان قرآن بخوانند و به ما احكام بياموزند . پيامبر شش نفر از اصحابش : مرثد بن مرثد قنوى - كه دوست حمزة بن عبد المطلب بود - خالد بن بكير ، عاصم بن ثابت بن ابى الافلح ، حبيب بن عدى ، زيد بن دثنه و عبد الله بن طارق را به همراه ايشان روانه كرد و مرثد بن مرثد را فرماندهء آنان قرار داد . و